تبليغاتX
داستان زندگی طناز

داستان زندگی طناز
حرف های نگفته ی من
فردا روزی که نخوچی به دنیا میاد امشب آخرین شبی

هستش که در وجودمه و از فردا در کنارم قرار میگیره

خیلی حرفا واسه نوشتن داشتم اما دیگه وقتش نیست

دوستای خوووووووووووووووبم دعام کنید

[ 91/02/24 ] [ 0:25 ] [ طناز ]
این روزا حال و روز خوشی ندارم هر چی به تاریخ زایمانم نزدیکتر میشه

انگار یه حلقه دور گردنم هست که تنگ تر میشه و عرصه رو بهم تنگ

میکنه با اینکه همه چیز خوبه گریه دوباره اومده سراغم بند بند وجودم

درد میکنه نمیدونم این همه استرس و دلواپسی واسه چیه؟ واسه بچه

مسئولیتش و وظایف بیشتر ووووووووووووو نمیدونم اما خیلی نگرانم که

نتونم مامان خوبی باشم اصلا بهم میاد مامان باشم؟ به قدری حالم بده

 که فشارم از ۱۲ پایینتر نمیره بعضی وقتا به ۱۴ هم میرسه دو هفته پیش

 که رفتم نوبت زایمانم رو واسه ۲۴ اردیبهشت زد اما دیروز که رفتم گفت

که فشارم بالاست و باید ختم حاملگی بده همه کارام رو گذاشته بودم

واسه این دو هفته حالا هیچکدوم از کارام رو انجام ندادم میگه بیا بستری

شو نزدیک بود سکته کنم خدا کنه یه کم حالم بهتر بشه تا تو زمان تعیین

شده برم واسه زایمان.

دیروز یازده اردیبهشت تولدم بود اما هیچ احساس خاصی نداشتم امیر روز

قبلش یه مسافرت ۲۴ ساعته کاری رفت اون بنده خدا هم درگیر یه سری

مشکلات کاری و خانوادگی شده اونم کلافه و خسته ست نمیدونم بچه و

بابا شدن هم مزید بر علت شده یا نه البته خیلی آدم تو داری هستش

 وسعی میکنه بروز نده که منم نگران بشم سعی میکنه منو بخندونه

کارای با مزه ی میکنه یا همه ش برام میرقصه تا از این حال و هوا خارج بشم

به قدری مشغله فکریش زیاده که تولد منم یادش نبود تا الان که دلم نیومده

چیزی بهش بگم دوست ندارم احساس خجالت بهش دست بده .

باید یه سری لباس واسه خودمو امیر علی جمع کنم ببرم خونه مامان یه دو

هفته ی اونجا مهمونیم .

نمیدونم پست بعدی رو که بتونم بنویسم اما قبل از زایمانم میام

خیلی خیلی دعام کنید که همه چیز خوب پیش بره

[ 91/02/12 ] [ 10:12 ] [ طناز ]
نمیدونم از کجاش بگم اما من فقط فکر آبروی خانواده م رو کردم

حالا شدم چوب دو سر نجس مثلا مراعات حالم رو میکنن و به

من هیچی نمیگن من قضیه رو شرح میدم به نظرتون هر راهی

که بهتره بگین انجام بدم شرایط خوبی ندارم به خصوص که

زایمانم نزدیکه و قراره دو هفته خونه مامانم باشم با این شرایط

خودمو بچه دیونه میشیم

چند سال پیش داداش کوچیکه با یه دختر آشنا میشه یه سری

مسائل پیش اومد ترجیح دادم من در کنارشون باشم تا اونا

همدیگه رو بهتر بشناسن این موضوع مربوط به ۹ سال پیشه

کم زیاد بد خوب اینها با هم موندن تا دوسال پیش که داداشی

سربازیش تموم شده بود و سر کار میرفت اما کار آینده داری

نبود تا اینکه هر روز به من میگفت نرگس خواستگار داره بردنش

 دادنش هر چی بهش میگفتم اگه تو رو بخواد به پات وایمیسه

اما گوشش بدهکار نبود البته تو این مدت من نرگس رو به عنوان

دوستم به خانواده م معرفی کردم و یه جورایی روابط خانوادگی شد

بماند که نه همسن بودیم نه هم رشته و دانشگاهی خدا به سر

شاهده من فقط و فقط فکر آبروی بابام بودم که اتفاقی براشون

نیوفته بچگی نکنن یا مشکلی پیش نیاد خودش همه شرایط داداش

من رو از لحاظ کاری و موقعیت مالی ووووووووووو میدونست  ۸ سال

 دوستی مدت کمی نبود و حاضر شد باهاش مدارا کنه و قرار شد

۲سال عقد بمونن و داداشم محل کارش بندر بود تا شرایط مناسب

بشه و برن سر زندگیشون تو این دو سال هر عید و مناسبتی بابا

واسه ش سکه برد حتی جشن عقد خوبی هم براشون گرفت

حتی حاضر نشد برن محضر عقد کنن در حد توانش براش سنگ تموم

گذاشت الان  یک سال و نیم گذشته قرار بر این بود عید امسال خانواده  

دو طرف تاریخ و کارهای عروسی رو مشخص کنن واسه شهریور که خودشون

تصمیم گرفتن به جای عروسی خونه بخرن حالا یه جورایی دختره با خانواده

من به مشکل برخورده اینا همه ش میگن دسته گل تو بود دوست توئه لقمه ی

که تو گرفتی بخدا خسته م کردن به من چه ربطی داره موندم چکار کنم خودش که

 روز اول دید داداش  من هیچی نداره میخواست قبول نکنه چرا الان اذیت میکنه که

ترکشش به من بخوره نمیدونم چکار کنم باهاش صحبت کنم یا نه؟ با داداشم حرف

بزنم؟ چه خاکی تو سرم بریزم چه غلطی کردم بخدا..............

[ 91/01/26 ] [ 12:13 ] [ طناز ]
دو سال پیش تو همچین شبی  امیر اومد خواستگاری من انگار همین الان

هستش خیلی خوب یادمه حرفا حرکتها حتی لباسهای تن امیر. وارد سومین

سال شد اما خیلی چیزا عوض شده دوسال پیش این روزا حال خوشی

نداشتم اما فکرش رو نمیکردم دو سال بعد تو همچین روزایی منتظر یه فرشته

باشم و یکی از بهترین اتفاقهای زندگیم در حال وقوع باشه.

اون شب امیر با مامانش و شوهر خواهرش که با خانواده ما آشنا هستن

اومدن خونمون منو بابا و مامان و داداش کوچیکه بودیم من چای نبردم و افتاد

گردن داداشم یادش بخیر اومدم نشستم برای اولین بار به چشم خریدار

به امیر نگاه کردم خوشم اومد ازش سرش رو بلند نکرد حتی نگام کنه که

سوال و جوابای بابام شروع شد میدونم خیلی اذیت شد اما کاری نمیتونستم

براش انجام بدم با هر جمله بابا احساس بدی به من دست میداد خیلی

 شب سختی بود من انتخاب خودم رو کردم و همه بیخبر از دل من.........

بعد از اینکه امیر رفت به نظر خانواده من همه چیز همون جا تموم شد مثل

تعداد خواستگارای انگشت شمار که نیومده رفته بودن اما این بار برای من

خیلی فرق میکرد تازه شروع میشد انگار امیر رویای قلبم  بود که خیلی

وقت بود دنبالش میگشتم چشمم فقط اونو میدید به هیچی فکر نمیکردم

شاید حساسیتهای بابا و مامان هم منو بیشتر تحریک کرد تا به چیزی که

تو ذهنم بود جامه عمل بپوشونم ازدواج با کسی که هیچ رقمه با من سنخیت

نداشت با کسی که حتی تصورش به خانواده م سکته میداد تصمیم داشتم

بر خلاف جریان آب حرکت کنم از یه جا موندن خسته بودم باید زندگیم رو تغییر

میدادم میدونم که بزرگترین ریسک زندگیم رو کردم چون ازدواج شوخی

بردار نیست موضوع یه عمر زندگیه و یک انتخاب که همیشه و  تحت هر

شرایطی آویزونته خدا رو هزاران هزار بار شکر که کمکم کرد درست

انتخاب کردم میدونم گریه های من رو بی جواب نگذاشت خودش بهتر

 میبدونه که بنده بد ذاتی نیستم خودش از خیلی چیزا آگاهه نمیدونم

 به شکرانه بزرگترین لطفش چه کاری ازم برمیاد انجام بدم .........

البته در کنارش حمایت برادرام و خواهرم رو هم داشتم ازشون ممنونم

که به انتخابم احترام گذاشتن و در برابر بابا و مامانم ازم حمایت کردن و

همیشه به شریک زندگیم احترام گذاشتن و در مقابل ممنونم از امیرم

از اینکه تو این دو سال به همه ثابت کرد که بهترین انتخاب واسه منه و

به همه فهموند که دوسم داره و تونسته خوشبختم کنه .............

 

ازت ممنونم که رو سفیدم کردی

ازت ممنونم که کم محلی های مامانم رو تحمل کردی

ازت ممنونم که حرفای تلخ بابا و مامان و رو شنیدی وبه خاطر من سکوت کردی

ازت ممنونم همیشه بزرگم کردی

بابت همه چیز همه خوبیهات و مهربونیات همه و همه ممنونم

بهترین انتخاب من تو هستی خوشحالم که انتخابت کردم

خوشحالم که مرد زندگی من تو هستی والبته در کنار تو پسرکم رو دارم

 یه هدیه زیبا از طرف خدا تا زندگی مون رو قشنگتر کنه عزیزم.

دو سال پیش یه همچین ساعتی به عنوان خواستگار و خواهانم روبروی من

نشسته بودی اما الان شدم خانم خونه ت تو هم مرد زندگی من به اتفاق

امیر علی ما که کمتر از یک ماه دیگه به صورت رسمی عضو سوم خونه

 ما میشه دوستتون  دارم عزیزم دوووووووووووووستتون  دارم

 

 

 

[ 91/01/20 ] [ 22:28 ] [ طناز ]
اون روزایی که مدرسه میرفتم همیشه بعد از تعطیلات نوروز یا تابستون

این موضوع انشائ ما بود تا حدودی یادمه که چی مینوشتم یادش بخیر

حالا میخوام به رسم ایام گذشته اینجا بنویسم که چه بر من گذشته......

اولین روز دومین سال بود که خونه خودم بودم با این تفاوت که اولین سفره

هفت سین وتحویل سال نو که من و امیر  با هم بودیم البته به اتفاق نخوچی

سال گذشته سفره داشتیم اما چون تحویل سال نصف شب بود و امیر

خسته موقع تحویل سال خواب بودیم

سال جدید رو منو امیر و نخوچی در کنار هم با دعا برای همه شروع کردیم

نمیدونم چرا خود بخود تو بغل امیر گریه افتادم امیر خیلی خدا رو شکر کرد

گفت بهترین و با ارزشترین نعمتهایی که خدا بهش داده ما هستیم گفت

خوشحال که ما رو داره گفت خیلی دوسم داره منم بهش گفتم که دوسش

دارم که به عشق امیر و پسرم زندگی میکنم .

بعدش به بزرگترها تماس گرفتیم و سال نو رو تبریک گفتیم چون خونه ما

به بابا نزدیکه قرار شد اول بریم اونجا بعدش خونه مامان امیر بعدش ناهار

خونه ما و شام خونه مادر شوهری.

رفتیم خونه بابا بعد از عید مبارکی بابا و مامان دادا ش ها و خانواده هاشون

و گرفتن عیدی از بابا راهی خونه خاله شدیم که با مادر شوهری هم مسیر

بود بعد از تبریک سال نو و عید مبارکی راهی قبرستون شدیم واسه فاتحه

اهل قبور  و از اونجا به سمت منزل مادر شوهری حرکت کردیم جهت عید

 دیدنی و تبریک سال نو بعدش اومدیم خونه بابا ناهار پیششون بودیم خیلی

 خوش گذشت بعد از ظهر هم اومدیم خونه خودمون تا یه کم استراحت

کنیم و بریم خونه مادر شوهر اونجا هم خوب بود  قرار شد امیر از روز

دوم بره مغازه حالم گرفت اما امسال اصلا وضع کاسبی خوب نبود  و

 منم باید تحمل میکردم منم بیشتر وقتم رو خونه مامانم میگذروندم امیر نمیذاشت

تنها بمونم روزا همینجوری میگذشت خواهرم قرار شد تعطیلات دوم بیاد پیش

ما و سیزده رو با ما باشن گفت بیام تا لباسها و وسایل نخوچی رو بخریم

البته امسال نخوچی از همه عیدی گرفت همه عیدیش رو قبلا تهیه کرده بودن.

خیلی ذوق خریدن وسیله هاش رو داشتم روزا گذشت تا روز خرید وسایل

نخوچی اومد من و خواهرم و خانم داداش و  برادر زاده و دختر خاله م

و آخراش نامزد داداشم اضافه شد البته داداش بزرگم که فقط قرار بود ما رو

با ماشین تا جایی برسونه ما رو همراهی کرد خیلی به من خوش گذشت

شاید یکی از بهترین خریدای زندگیم بود قرار بود مثلا از بابا چیزی نخوام اما

همه ش رو بابا خرید وای خدا چه روز قشنگی بود همه وسایلش همونی

 شد که دوس داشتم یه لحظه دلم خواست کاش همین فردا به دنیا بیاد

امیر وقتی فهمید بابا خریده دلخور شد گفت این قرار ما نبود شاکی شد اما

زود یادش رفت قرار شد شب جمعه وسایل نخوچی رو که دیگه از این به بعد

بهش میگم امیر علی رو بیارن منم ۵شنبه بعد از ظهر اومدم خونه وسیله

پذیرایی از مهمونام رو آماده کردم تا شب که مهمونام اومدن خیلی خوب بود

ازشون عکس گرفتم اما هر کاری کردو نتونستم عکسهاش رو بذارم یه کم

زدن و رقصیدن و وسایلش رو چیدن و رفتن با امیر لباسهاش رو نگاه میکردم

و بوسشون میکردم  خیلی خوشگل و نازن تا دو روز باهاشون درگیر بودم

امیر میگفت نیومده منو یادت رفته بیاد چی میشه............

ادامه بمونه واسه بعد برم تا پاهام ورم نکرده

[ 91/01/15 ] [ 16:29 ] [ طناز ]
خدا نگهدار مظلوم ترین فصلها

       ما را ببخش

سرمایت را دیدیم

پاکی و سپیدیت را نه

 دلگیری میدانم

    .........

یک رنگیت را ارج ننهادیم و

غرق چند رنگی بهار شدیم

ما انسانها همینیم

یک رنگ ها را دوست نداریم

مبهوت و غرق رنگ های پر ریا میشویم

 ما را ببخش

ندانستیم

آب رنگ  نقاشی بهار را از قطرات برف و باران تو

توان کشیدن دارد

ما را  ببخش

خدا نگهدار فصل تنهای من

میدانم سال دیگر می آیی

بعد از اشک ریزان پاییز

به پیشواز

نه عیدی داری نه عیدانه ای

ما را ببخش که ندانستیم

اگر هیزمی روشن میکند گرمایی در خانه مان

این گرما مدیون حضور توست 

آدم برفی مهربان با تو معنا میگیرد

آغوش گرم با تو تصویر میشود

             ما را ببخش

        .......................

 

خدا نگهدار

          مظلوم ترین فصل ها

                                 زمستان   

 

 

 


و در آخر سال نو رو به تمامی دوستام تبریک میگم به اونهایی که به یادم 

هستن هر چند اسمشون توی لینک دوستام نباشه

سال نو رو به همه تبریک میگم امیدوارم سال خوبی رو همراه با

سلامتی و دلخوشی در کنار عزیزانتون داشته باشید

ببخشید اگه نتونستم قبل از سال جدید به همه سر بزنم و بهتون 

عید رو تبریک بگم اما در اولین فرصت خدمتتون میرسم 

 

موقع سال تحویل منو از دعاهاتون بی نصیب نکنید 

همتوووووووووووون رو دوست دارم                 

[ 90/12/29 ] [ 11:41 ] [ طناز ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ یه دفتر خاطرات مخفیه غصه هام رو توش مینویسم حرفایی که هیچوقت نمیتونم به زبون بیارم نمیتونم گله وشکایتی کنم مینویسم برای خودم شاید نظرات شما دوستان کمکم کنه آرومم کنه بهم بگین چکار کنم؟